تبليغاتX
به پاکی عشق...


به پاکی عشق...

بی تو هیچ چیز این جهان را جدی نگرفتم.حتی عشق را...

 

تیک تاک!
این صدای مبهم ثانیه هاست....در امتداد این قرن کهنه،زمان هم عوض خواهد شد...و من در انتهای این

جاده ی سفید.....

نمیدانم!اینگونه نوشتن قلمم را آزار میدهد...گویا مرکب این لحظات،طنین فریاد این واژه ها را ثبت نخواهد

کرد...!

تیک تاک!

می گذرد...حالا یا محکوم به عبور و یا محکوم به سرعت...اینگونه تند که میرود برف های زیر ردپای خیالی

مرا آب میکند،حتی بیرحم تر از خورشید!و پنجره های مدرن و خاکی احساس مرا،درست مانند کودکی

بازیگوش که سنگ می اندازد میشکند و میرود...میرود و نمی اندیشد که با همین سنگ زدن رویای

کودکی هایم را خط خطی خواهد کرد!

تیک تاک!

از صفر شروع میکنم!فکر کن که ساعت درست صفر و صفر دقیقه و صفر ثانیه ست!در انتظار ثانیه ی اول

تمامی کلاف های رنگی ارزوهایم را به باد میدهی...و تمامی خواب های کودکانه ام را درون جیب های

کتتت جا میدهی،هرچند که دیگر کتی نداری!دلم میخواست طرحی بودی به وسعت دریا تا تو را بر

صداقت پاک بوم نقاشی اتاقم پیاده کنم...و یا حتی به سبزی درخت..آن وقت تمامی مداد سبز جعبه ی

مداد رنگی ام برای تو مصرف میشد!به شاخه ات هم تابی میبستم و رویش تاب میخوردم...آخر تو هیچ

وقت مرا زمین نمیزنی!

تیک تاک!

باشد!آرام تر!کمی آهسته تر برو..این خاطرات معصومانه ی مرا با خود مبر!اینها را هم که ببری تنها تر از

همیشه خواهم شد!دقیقه ها و ساعت هایم هم با همین صدای تکراری تیک تاک میگذرد....از میان ای

شیار های رابط گذشته و اکنون مرا بیاب!و وقتی یافتی کاغذی به دستم بده وقلمی برای نوشتن!و مرا

مانند نقاشی ماهر در کنار ساعت دیواری قدیمی مادربزرگ نقاشی کن...و رنگ که میکنی مرا بیرنگ

نذار!بگذار رنگی بگیرم از دستان پرتوانت...

تیک تاک!

دیگر برای چه تیک تاک میکنی!؟من منتظر نشسته ام کنار پنجره...در انتظار کلامی خستگی ناپذیر برای

مرمت ساختمان کلنگی قلبم...

وقتی که آمدی لطفا،
                           حرفی به من بزن!

نوشته شده در 88/08/13ساعت 17:9 توسط مریم| |

 

 

ديگر حرفي نمانده براي گفتن...ديگر قلم واژه اي را بر اين صفحه هاي سفيد نخواهد نوشت...ديگر اشكي نمانده براي نريختن....!

البته حرف هاي ناگفته ي زيادي در دل دارم كه هرگز مجال با تو گفتن را پيدا نكردند،واژه هاي بي معني ام يكي پس از ديگري رنگ ميبازد و اشك هايم؛

چشمانم خشك شده براي اين بارش هر روزه...

و با اين همه،تو هنوز هم تويي...!

هنوز هم مهـــــــربان و قابل تكيه،هنوز هم رهگذز كوچه هاي دلتنگي مني...و هنوز هم،

آسماني هستي...واژه هايت،كلامت و....هنوز هم به رنگ آسمان است!به رنگ همان پهنه ي بي همتا كه شب ها آرام بخش قلب پريشان من است...!

ولي ديگـــر نه!ديگر تواني نمانده براي ادامه ي راه در اين كوير بي باران...

ديگر آرزويي ندارم تا براي رسيدن به آن بي صبرانه تلاش كنم و انتظار بكشم...

اميدهايم يكي پس از ديگري رنگ ميبازد و آرزوهايم را مدت هاست به دست فراموشي باد سپرده ام...!

و تو هم چنان نظاره گــري...نظاره گري خاموش...!

حرفي به من بزن...!

آغوشت را براي دستان كوچك و ناتوان من نيز باز كن...

مرهمي باش براي اين جسم خسته و يخ زده...

اي نواي شبانه ي احساس!

باور كن كه ديگر توان پوسيدن در اين زندان بي رويا را نخواهم داشت...

باور كن كه ديگر ناي ادامه ي زندگي در اين دخمه ي بي روح و تاريك و وحشت زده را نخواهم داشت...

و باور كن؛

              ديگـــر،

                       اين واژه ها من را بي تو،

                                                         معني نخواهند كــــرد...!

 

نوشته شده در 88/06/17ساعت 16:40 توسط مریم| |

 

ارام قدم ميزنم.نمي خواهم جاده ي خلوت کودکي هايم ازرده شود....

نمي خواهم برگ هاي پاييزي که در ميان خروار ها برف پنهان شده اند ناله کنند...

هنوز هم تمامي اوقات خوش کودکيم را يادم هست که در کنار همين جاده گذراندم...

به برف ها نگاه ميکنم....

انگار کسي ان خاطرات خوش را با خودش به اينجا کشانده....

هوا هنوز هم بوي همان وقت ها را مي دهد....

به کاجي نگاه ميکنم که شايد سالهاست ديگر پير شده، ولي هنوز هم به ياد مي اورد شيطنت هاي کودکي مرا...

چقدر خوب ميشد اگر دستي بزرگ مرا بلند ميکرد و ميبرد به همان ساعت هاي کودکي...

به همان وقت هايي که ثانيه هايش را هم دوست داشتم....و براي يک ثانيه اش هم صبر نمي کردم....

يک مسافر بيرحم در طول زمان....!!

ولي حالا،تک تک ثانيه ها را مي شمارم التماسشان ميکنم تا بروند....

گويا فراموش نکرده اند کودکيم را!!

دلم برای دغدغه های ساده ام تنگ شده.دلم برای پیچک پشت پنجره ی مادربزرگ و حوض خالی از ماهی حیاطشان تنگ شده است.برای اتاقی که در چند عروسک و چند کتاب کودکانه و یک تخت خلاصه میشد...

زمانی که تو هم ساده تر بودی...مهربان تر می خواندمت بیشتر می فهمیدمت...

ولی حالا تا تو،تا کوچه ی خاطرات کودکی،تا برف های سفید زمستان ها و تا دست های کوچکی که وقتی سرما را حس میکردند آرام تو را می خواندند،خیلی فاصله هست...

و حال دیگر همه ی آن خاطــرات خوش گذشته است...و دیگــر حرفی نمانده برای گفتن...

باور نمیکردم روزی قلم بنویسد:

                                      خداحافظ کودکی!

 

نوشته شده در 88/05/30ساعت 14:2 توسط مریم| |

به كدامين گناه:؟

به كدامين گناه ترنم هاي بهاري ام را با اشك هايي سرد عوض كردي و از يادم بردي كه چگونه زماني عاشقت بودم؟!!

كلمه اي براي نوشتن نيست...يعني؛حرفي براي گفتن نيست...

ديگــر قلم خسته و نااميدم نه از رفتن مينويسد و نه از ماندن....

نه پاهايم ديگر توان فكر كردن به رفتن به سرزمين هاي دور را دارد و نه توان انتظار كشيدن و در بيقراري ماندن...!

دستانم هنوز هم به سردي بركه ي كوچك باغ كودكي هايم مانده...

از همان وقتي كه تركت كردم و به فراموشي سپردم هر آنچه را كه بوده و هست....

و دل بستم به شاخه هاي مجهول هر آنچه خواهد بود...

و حال براي من چيزي جز دلتنگي و حسرت نمانده است...

آيا باور ميكني حرف هاي غريبي دل شكسته را كه زماني آشناي كويت بوده است...؟

شمع انتظارم سالهاست را در انتظار پروانه اي نفس هاي آخر را ميكشد و باز هم تمام نميشود...

ميسوزد همانند غرور من كه در پاي تو سوخت...

دوباره مينويسم....

باز هم همان حكايت هميشگي....

غريب آشنا...!اجابت كن خواسته ي اين آشناي ديرينت را...بشنو فرياد هاي پر سكوت مرا در اين حصار هاي دلتنگي...

حرفي نمانده براي گفتن جز توصيف نامت كه از آن نيز عاجـــزم...!

تنها جمله اي و بس:قلم عاشقانه تو را مي خواند...!

نوشته شده در 88/05/03ساعت 20:2 توسط مریم| |

بايد فراموشش كنم...ميدانم...رسم اين كاشانه ي پراندوه همين است...خوب ميدانم!مرا ديگـــر نه جاده اي براي بازگشت است و نه روزنه اي براي عبور...!تنها ديواري ضخيم در انتهاي كوچه ي دلتنگي ها....
قصه،اين بار قصه ي زندگيست...زندگي ديوانه اي باران زده كه در غبار مرگ گم گشته است...ره اميدي بي انتها كه در پايانش جز سياهي چيزي نيست...
قصه ي خش خش برگ هاي پاييزي زير پاي مسافران بي اعتناست كه در ميان مه غليظ پاييزي به دنبال راهي براي بازگشت ميگردند...
اين بار اين صورتك هاي مرموزند كه نميگذارند من،در اين هزارتوي بي پايان ستاره ي قطبي ام را بيابم و راه عبور را پيدا كنم...و صداي خنده ي مستانه ي ستاره هاست كه كهكشان راه شيري مرا مسدود كرده اند...
ميدانم...!
ميدانم بايد فراموش كنم هر آنچه را كه خواسته ام...هر آنچه را كه بر من گذشته است...!
ميدانم كه نبايد به خاطـــر بسپارم اين شب هاي غربت و نااميدي را...!ميدانم......!
مينويسم همانگونه كه او ميخواهد...بي اندوه و پر شادي...و لبريز از آزادي!
اما...؛من سالهاست در اسارت اين زنجير هاي خوشبختي دارم ميپوسم و با اين حال مينويسم از سرگذشت مردان و زنان آزاده اي كه در روياي خوشبختي روز را به شب و شب را به اميد غروب فردا به روز ميرسانند.
و نظاره گرم همچنان،همچنان كه ماه ميغرد و عشق ميخرامد...
و باز واژه ي انتهاي نوشته چيزي نيست جز حكايت قديمي انتظار...در انتظار شب و باران و آزادي!
در انتظار او!

نوشته شده در 88/04/23ساعت 22:56 توسط مریم| |

مانند هر روز غروب،به ساحل رفت..چشمانش را به افق دوخت و خود را در اختيار باد گذاشت تا پيراهنش را مواج كند...آهي كشيد...كار هر روزه اش بود...اما امروز حرفي داشت...

نگاه چشمان توسي و مهربانش بر آب افتاد.لبخندي تلخ به لب آورد و دريا غريد...

_چه ميخواهي اي دختر غروب ها و شب هاي من؟براي چه به اينجا مي آيي؟

دخترك به دريا گفت:پيغامي دارم.دلم براي ديدن يارم لحظه شماري ميكند ولي هيچگاه تا بحال اين وصال نرسيده است.كاري برايم ميكني؟من چيزي ندارم تا آن را به معشوقم ببخشم.تنها نگاهي منتظر دارم و قلبي پر التهاب و پريشان....اما اينها را به او نگو...به او بگو كسي سرشار از عشق در انتهاي دريا در انتظار توست...سلامي از من به او برسان...

دريا پاسخ داد:وقتي به سوي يار خود ميروم آن را به باد ميسپارم تا به او بدهد...

دخترك لبخندي زد.بوسه اي فرستاد و نگاهش را به آب دوخت.دريا پيغامش را گرفت و با خود برد.ياد دل عاشق خود افتاد و قلبش تير كسيد.او هم هر روز كارش به سوي افق رفتن بود،هرچند كه هيچ گاه به خورشيد نميرسيد...دوباره تا افق پيشروي كرد.شايد امروز...

_به كجا چنين بيقرار ميروي؟

باد بود.دريا گفت:پيغامي دارم از عاشقي به معشوقش ولي خود تابحال به معشوقم نرسيده ام.

باد پيغام را گرفت و راه افتاد بسوي خورشيد.در راه آن را به ابر داد و ابر به آسمان.آسمان به آسمان چرخيد و ديگر نشاني از پيغام دخترك ديده نشد.دخترك دوباره آهي كشيد و رفت.

فردا كه بازگشت با خوشحالي از دريا پرسيد:قسم به خورشيد و باد و آسمان،ديشب در خواب در خيال يارم بوده ام.پيغامي نرسيد؟

دريا پاسخي نداد.دوباره غريد و چيزي به پاهاي دخترك خورد.خم شد و آن را برداشت.شاخه اي گل بود.گلي به رنگ غروب آفتاب.دخترك خنديد و گل را بوييد و از آنجا رفت و ديگر كسي او را نديد.ولي بعد ها ميگفتند رابعه،به معشوقش رسيد!

 

نوشته شده در 88/04/12ساعت 10:26 توسط مریم| |

به نامت.به یادت.برایت مینویسم:                                                 

پنجره ی اتاقم را باز میکنم تا شاید با دیدن خورشید زیبا درد و غم                  

درونی خود را که حکایت از غریب بودن میکند                                       

به باد فراموشی بسپارم...

میخواهم به هر طریقی دل تنگم را از یاد ببرم

ولی اسب سرکش تنهایی من رام نمیشود مگر

با یاد تو..

.

نوشته شده در 88/03/28ساعت 14:1 توسط ساقی| |


Design By : Night Skin